تبليغاتX
کیمیا






















کیمیا

یک دل سرگردان که مینویسد تا شاید از میان دل نوشته ها و نامه ها روح سر در گمش را بیابد...

باران که می بارد...نمی دانم چه می شود...
تنها دلم می خواهد که ببارد، ببارد ، ... ببارد...
هی آسمان برق بزند و بغرد و
هی ابرها ببارند و ببارند...

تا من در این هیاهو 
_که هر سکوتی در حوالی خود را در هم می کوبد_
گم شوم...
جاری شوم همراه قطرات باران
و فریاد کنم پا به پای غرش های آسمان
پا بکوبم بر زمین و زمان
و هیاهوی هستی را به تماشا ننشینم
به تماشا....برقصم 
آری ، برقصم ...

                                    رقص سماع

دست برافشانم و موی پریشان کنم و
هلهله کنان هم صدا شوم با دل ربای ابر و باد و باران...

تا شوم قطره ...

تا شوم قطره ها...

تا شوم باران...

تا شوم ابر بهار...

تا ببارم و ببارانم...

تا ببارم بر سرزمین خشک هر دل کویری...

تا ببارانم هر نگاه عاشق مشتاق را...

تا...

تا لبخند زیبای خورشید


برچسب‌ها: از لحظه های تشنه دیدار, تا روزهای با تو بارانی, غم می کشد ما را تو می بینی, دل میکشد ما را تو میدانی
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط مهشید |

   خدایا می دونی چاکرتم؟می دونی چقدر دوست دارم؟

   خدا جون بنده ی کوچولوت داره بزرگ میشه ، داره یاد می گیره...

   همین دختر کوچولو که همیشه همه ی زندگی اش پر از دو راهی های کوچیک و بزرگ بود، حالا یکی از دوراهی هاش شده یه اتوبان چهار بانده که میشه با اطمینان ۱۰۰درصد توش برونی.

   آخدا !

   حالم خوبه، حالم خیلی خوبه...

   فکر کنم تا مدت های مدیدی حال بد به دلم نیاد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:22 توسط مهشید |

ما آدما همیشه میخوایم چیزایی رو که غیر از خدا دوست داریم مال خودمون کنیم .شبانه روزیش کنیم. از رفیق و همدم و مونس زندگیمون گرفته تا کیف و کفش و خودکار و قلم و هر چیزی که فکر می کنیم مایه ی آرامشمونه.

تا حالا با هر مهربونی که دوست شدم و رفاقت کردم اولش فقط سلام بوده و سلام ولی وقتی پیش میره و این حس مالکیت بیشتر میشه دلم می خواد این سلامو گسترش بدم و هی زیادتر کنم تا اینکه اون رفیق همه شب و روزمو پر کنه، دلمو آروم کنه و حالمو خوب. هی تو چشم هم نگاه کنیم و حرف بزنیم و هی از بودن هم سرخوش بشیم .

اما دریغ ! دریغ که باز تو همون روزای با هم بودن ، روزی حتی لحظه ای هست که با همه وجود حس تنهایی می کنم و هیچ کدوم از اون " آرام جان ها" حال دلمو درک نمی کنن و من باز پی یه رفیق و یه آروم جون می گردم تا باز دل به دلم بده و حالمو برای خودم معنا بکنه...

حواسم نیست که یه نازنین وجودی هست که جانشین همه نداشته هامه و محول همه حالای بدمه،حواسم بهش نیست و هی بی پروا دنبال کسی شبیه " او " می گردم.اونقدر بی پروا که گاهی لازمه پشت پامو بگیره تا حواسم بهش جمع بشه .

کاش همان " او" کمک به زنده موندن دلم بکنه و منو از این دل تنگی و تنهایی نجات بده.


پ.ن: می دونم رفیقی که برام خیلی رفیقه این حرفا رو به حساب بی معرفتیام نمی ذاره .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:10 توسط مهشید |

چندی است که در این روزهای نه چندان روشن فهمم شده که در هر گوشه ای از این شهر سرد وقتی حباب های کوچک در حال پرواز را دیدم بدانم که کمی آن سو تر چشمان منتظر کودکی یا مرد شکسته و خجلت زده ای در پی نگاه های سرد عابران است...
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 13:52 توسط مهشید |

 

 

اگر به دست من افتد فراق را بکشم...

 

 

 


برچسب‌ها: لطف الهی, بکند کار خویش, مژده رحمت, برساند سروش
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 8:50 توسط مهشید |

  گاه خواهرم در پی آرامشی با تمام دلش می گوید: خب،خدا رو شکر!

  و باوری که در صدایش موج میزند، برای من از هر دل نوشته و دعا و شعر عارفانه خداگونه تر است...


  گاه پدرم بعد از خواندن الرحمن در شب های جمعه زیر لب زمزمه ای میکند و من نام تک تک اعضای خانواده را در زمزمه هایش می شنوم.

  زمزمه هایی که گویی همه عالم را از آن من می کند...


  گاه برای بیرون آمدن از خانه وقتی با مادرم خداحافظی می کنم می گوید:

  "خدا به همرات مامان جان"

  و سیر می شوم از محبتش...


  گاه می شنوم که برادرم هنگام خداحافظی یا برخاستن برای انجام کاری می گوید:

                   یا علی

  و قلب من در پس این کلام مسرور از داشتن چنین مولایی است...



  "گاه" های زندگی من ساده ترین لحظه های من است.

  "گاه" های زندگی ام را دوست دارم.




برچسب‌ها: دلگرم میشوی وقتی که میدانی, با یک دعا و یک آرزو, عوض می شود
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 17:54 توسط مهشید |

سلام...

میشه ناب ترین جمله که از خدا تو دلتونه رو برای من بگین؟

و آیه های محبوبتون رو توی قرآن و اینکه چه جوری به خدا نزدیک میشین؟

 

مرسی...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 8:13 توسط مهشید |

   خیلی وقته که دارم فکر میکنم چه جوری شروع کنم به حرف زدن و از چی بگم...

   به هیچ نتیجه ای نرسیدم، آخر همه دل تنگی ها و ترانه ها و افکار خوب و بد میرسم به یه قطره اشک، یه قطره اشک که پر از درده....

   نمیتونم لبخند تولد امروزتو با اشک پنج سال نبودنت یه جا جمع کنم...

   خیلی سخته کیک تولدت حاضر باشه و تو نباشی که شمع ها رو فوت کنی!

                                                                                  دلم برای صدای آسمونیت همیشه تنگه 

                                                                                       تولدت مبارک ناصریا

                                                                                                        تولدت مبارک


نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 18:2 توسط مهشید |

آغاز میکنم به نام نامی حضرت دوست که هر چه دارم از اوست

   آن قدر حرف برای گفتن دارم که دیگر آغاز و پایانش را گم کرده ام. آن قدر این روزهای سرد و گاه بارانی لحظه های سپید و سیاهش را در هم میامیزد که در میمانم از جدا کردنش.

   نه خوبم نه بد.نه سیاهم نه سفید... در این چند صبحی که در این ایام به شب رسانده ام تنها مینگرم....همه چیز را و همه کس را...و میدانم که این نگریستن ها فقط به دو چیز می رسد:

   یا می آموزم که شبیه این نگاه های سرد و چشمان بی فروغ شوم و بی آنکه بدانم چرا در آرامشی کاذب و بی دغدغه فرو روم...

   یا می آموزم که چگونه راهی شوم برای شکستن این سد یخی در قلب ها تا گرمی جریان یابد و بر  لب های یخ زده لبخندی پر از طراوت و عشق بنشیند.

                                       به دعای شما دوستان محتاجم که پایان دوم بسی زیباتر است...

 

   پ.ن: من اینجا ایستاده ام:

          مادری دارم بهتر از برگ درخت

                                 دوستانی بهتر از آب روان

                                                     و خدایی که .....

                                                                                                 نمیدانم نزدیک است یا دور

 

                                                                                                                     یا علی

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 9:59 توسط مهشید |

به نام خدای الرحمن


   از هر که و هر جا که بگویم ، باز هم تو اولین و آخرین مقابل منی!

   محبوبم!

   عزیز همیشه و هر لحظه ام!

   سلام 


   دوباره نگاهم به راه طی شده افتاد، به رد پاها ، به جای پاهای خودم و ...

خودت.

   باز چه کرده ام که در آغوشم گرفته ای ؟ باز چه شده که من در خواب بودم و نفهمیدم و تو...

   کدامین پرتگاه بر سر راهمان بود که باز هم عاشقانه مرا در بر گرفتی و گذشتی؟

   و حالا تنها رد پای تو بر خاک جاده است...

   عزیز دل!

        عزیز دل!

   یادت هست آن روز را که هیچ در دل نداشتم جز یک آرزو ؟

   حال دلم را یادت هست؟

   نگاه ملتمسانه ام را یادت هست؟

   در آن روزها و آن لحظه ها با همه جبروتت به دلم نوشاندی:

                                "من حیث لا یشعرون"

و مرا به آرامشی عظیم خواندی.

   آن روز همه آرزویم گذشتن از این پرتگاه بود، گذشتنی که در آن، من ، همان من ساده بمانم و بدانم که :

       "الله اکبر"

   حال که به پشت سر مینگرم تنها یک جای پا می بینم و یک دره عمیق که من در این سویش هستم ، حال آنکه در آن سو بودم و بی آنکه چگونگی اش را بدانم به این سو آمده ام.

   زیبای من !

   میدانم و ایمان دارم که این اتفاق جز رحمت تو نیست.

   پس به پایت سر به طاعت خواهم ایستاد و تا ابد شاکر خواهم بود این اجابت را!

                                                                                             

                                                                                                       عزیز الرحمن من!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:50 توسط مهشید |


آخرين مطالب
» باران که می بارد....
» حال خوب باور نکردنی...
» شب نوشته ...
» صدای سکوت تو
» به نام رحمن
» هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است....
» یه خواهش...
» اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم...
» بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست...
» رشته ای در گردنم افکنده دوست...

 Design By : Pichak