کیمیا
یک دل سرگردان که مینویسد تا شاید از میان دل نوشته ها و نامه ها روح سر در گمش را بیابد...
تا من در این هیاهو رقص سماع دست برافشانم و موی پریشان کنم و تا شوم قطره ... تا شوم قطره ها... تا شوم باران... تا شوم ابر بهار... تا ببارم و ببارانم... تا ببارم بر سرزمین خشک هر دل کویری... تا ببارانم هر نگاه عاشق مشتاق را... تا... تا لبخند زیبای خورشید خدا جون بنده ی کوچولوت داره بزرگ میشه ، داره یاد می گیره... همین دختر کوچولو که همیشه همه ی زندگی اش پر از دو راهی های کوچیک و بزرگ بود، حالا یکی از دوراهی هاش شده یه اتوبان چهار بانده که میشه با اطمینان ۱۰۰درصد توش برونی. آخدا ! حالم خوبه، حالم خیلی خوبه... فکر کنم تا مدت های مدیدی حال بد به دلم نیاد... تا حالا با هر مهربونی که دوست شدم و رفاقت کردم اولش فقط سلام بوده و سلام ولی وقتی پیش میره و این حس مالکیت بیشتر میشه دلم می خواد این سلامو گسترش بدم و هی زیادتر کنم تا اینکه اون رفیق همه شب و روزمو پر کنه، دلمو آروم کنه و حالمو خوب. هی تو چشم هم نگاه کنیم و حرف بزنیم و هی از بودن هم سرخوش بشیم . اما دریغ ! دریغ که باز تو همون روزای با هم بودن ، روزی حتی لحظه ای هست که با همه وجود حس تنهایی می کنم و هیچ کدوم از اون " آرام جان ها" حال دلمو درک نمی کنن و من باز پی یه رفیق و یه آروم جون می گردم تا باز دل به دلم بده و حالمو برای خودم معنا بکنه... حواسم نیست که یه نازنین وجودی هست که جانشین همه نداشته هامه و محول همه حالای بدمه،حواسم بهش نیست و هی بی پروا دنبال کسی شبیه " او " می گردم.اونقدر بی پروا که گاهی لازمه پشت پامو بگیره تا حواسم بهش جمع بشه . کاش همان " او" کمک به زنده موندن دلم بکنه و منو از این دل تنگی و تنهایی نجات بده. پ.ن: می دونم رفیقی که برام خیلی رفیقه این حرفا رو به حساب بی معرفتیام نمی ذاره . و باوری که در صدایش موج میزند، برای من از هر دل نوشته و دعا و شعر عارفانه خداگونه تر است... گاه پدرم بعد از خواندن الرحمن در شب های جمعه زیر لب زمزمه ای میکند و من نام تک تک اعضای خانواده را در زمزمه هایش می شنوم. زمزمه هایی که گویی همه عالم را از آن من می کند... گاه برای بیرون آمدن از خانه وقتی با مادرم خداحافظی می کنم می گوید: "خدا به همرات مامان جان" و سیر می شوم از محبتش... گاه می شنوم که برادرم هنگام خداحافظی یا برخاستن برای انجام کاری می گوید: یا علی و قلب من در پس این کلام مسرور از داشتن چنین مولایی است... "گاه" های زندگی من ساده ترین لحظه های من است. "گاه" های زندگی ام را دوست دارم. میشه ناب ترین جمله که از خدا تو دلتونه رو برای من بگین؟ و آیه های محبوبتون رو توی قرآن و اینکه چه جوری به خدا نزدیک میشین؟ مرسی... به هیچ نتیجه ای نرسیدم، آخر همه دل تنگی ها و ترانه ها و افکار خوب و بد میرسم به یه قطره اشک، یه قطره اشک که پر از درده.... نمیتونم لبخند تولد امروزتو با اشک پنج سال نبودنت یه جا جمع کنم... خیلی سخته کیک تولدت حاضر باشه و تو نباشی که شمع ها رو فوت کنی! دلم برای صدای آسمونیت همیشه تنگه تولدت مبارک ناصریا تولدت مبارک آن قدر حرف برای گفتن دارم که دیگر آغاز و پایانش را گم کرده ام. آن قدر این روزهای سرد و گاه بارانی لحظه های سپید و سیاهش را در هم میامیزد که در میمانم از جدا کردنش. نه خوبم نه بد.نه سیاهم نه سفید... در این چند صبحی که در این ایام به شب رسانده ام تنها مینگرم....همه چیز را و همه کس را...و میدانم که این نگریستن ها فقط به دو چیز می رسد: یا می آموزم که شبیه این نگاه های سرد و چشمان بی فروغ شوم و بی آنکه بدانم چرا در آرامشی کاذب و بی دغدغه فرو روم... یا می آموزم که چگونه راهی شوم برای شکستن این سد یخی در قلب ها تا گرمی جریان یابد و بر لب های یخ زده لبخندی پر از طراوت و عشق بنشیند. به دعای شما دوستان محتاجم که پایان دوم بسی زیباتر است... پ.ن: من اینجا ایستاده ام: مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که ..... نمیدانم نزدیک است یا دور یا علی از هر که و هر جا که بگویم ، باز هم تو اولین و آخرین مقابل منی! محبوبم! عزیز همیشه و هر لحظه ام! سلام دوباره نگاهم به راه طی شده افتاد، به رد پاها ، به جای پاهای خودم و ... خودت. باز چه کرده ام که در آغوشم گرفته ای ؟ باز چه شده که من در خواب بودم و نفهمیدم و تو... کدامین پرتگاه بر سر راهمان بود که باز هم عاشقانه مرا در بر گرفتی و گذشتی؟ و حالا تنها رد پای تو بر خاک جاده است... عزیز دل! عزیز دل! یادت هست آن روز را که هیچ در دل نداشتم جز یک آرزو ؟ حال دلم را یادت هست؟ نگاه ملتمسانه ام را یادت هست؟ در آن روزها و آن لحظه ها با همه جبروتت به دلم نوشاندی: "من حیث لا یشعرون" و مرا به آرامشی عظیم خواندی. آن روز همه آرزویم گذشتن از این پرتگاه بود، گذشتنی که در آن، من ، همان من ساده بمانم و بدانم که : "الله اکبر" حال که به پشت سر مینگرم تنها یک جای پا می بینم و یک دره عمیق که من در این سویش هستم ، حال آنکه در آن سو بودم و بی آنکه چگونگی اش را بدانم به این سو آمده ام. میدانم و ایمان دارم که این اتفاق جز رحمت تو نیست. پس به پایت سر به طاعت خواهم ایستاد و تا ابد شاکر خواهم بود این اجابت را! عزیز الرحمن من!
تنها دلم می خواهد که ببارد، ببارد ، ... ببارد...
هی آسمان برق بزند و بغرد و
هی ابرها ببارند و ببارند...
_که هر سکوتی در حوالی خود را در هم می کوبد_
گم شوم...
جاری شوم همراه قطرات باران
و فریاد کنم پا به پای غرش های آسمان
پا بکوبم بر زمین و زمان
و هیاهوی هستی را به تماشا ننشینم
به تماشا....برقصم
آری ، برقصم ...
هلهله کنان هم صدا شوم با دل ربای ابر و باد و باران...
برچسبها: از لحظه های تشنه دیدار, تا روزهای با تو بارانی, غم می کشد ما را تو می بینی, دل میکشد ما را تو میدانی
برچسبها: دلگرم میشوی وقتی که میدانی, با یک دعا و یک آرزو, عوض می شود

زیبای من !
| Design By : Pichak |


